در این قسمت ممدرضا شانس خودش رو برای رفتن به کربلا میآزمایه و با خواندن نوحهی “بوی سیب و…” مجلس رو تا حدودی گرم میکنه.
محمدرضا تو یه حسینیه به دنیا اومده و همونجا هم بزرگ شده.
[تصویری از مستخدم حسینیه در حال سینه زدن در میان جمعیت در حالی که ممدرضا را بغل کرده و دستش به پشت او میخورد و آروغ میزند] او از همان کودکی به واقعهی عاشورا علاقه نشان داده [تصویری از ممدرضا که چاقو را در هندوانه فرو کرده] و به عشق امام حسین وارد عرصهی سینه زنی و زنجیرزنی گشته [تصویری از مستخدم حسینیه که ممدرضا را هل میدهد] حالا بعد از ده سال تجربهی مداحی میخواهد نکست پرژن مداح شود! آیا موفق خواهد شد که کمک هزینهی سفر به کربلا را به دست آورد؟!
…
ممدرضا: با کسب اجازه از آقای حدادیان، میخوام یه نوحه از خودشون بخونم.
حدادیان: وظیفته! بخون!
[تماشاگران شروع به سینهزنی میکنند.]
ممدرضا: بوی سیب و… بوی سیب و… بوی سیب و… بوی سیب و… بوی سیب و…
حاج محمود کریمی: خیلی ممنون! کافیه ممدرضا!…
- بو…
- ممدرضا! لطف کن نوحهی دومتو بخون!
- رو چِشُم! بوی انگور! بوی انگور! بوی انگور! بوی انگور…
هلالی: ممدرضا! بسه ممدرضا! خب! خب!
- بوی ان…
هلالی: ممدرضا، چیزی زدی امروز؟
- بله!
- چی زدی؟
- سینه!
- اون که هیچی! مواد خالص چیزی ند… نزدی؟
- نه به امام حسین!
- ببینم تو نمیتونی یه نوحهی درست بخونی، که ما اشکمون در بیاد؟
- والا اگه راستشو بخواین…
- ممدرضا، میدونم استرس داشتی، خوب نخوابیدی، ما هم همه استرس داریم. باور کن من همین الآن داره دستام میلرزه، زانوهام شل شده، خمار خمارم! [حاج محمود شروع میکند به سینهزنی]
- نه، من استرس ندارم اصلاً.
- ببین! میدونم سه هزار کیلومتر راهو با الاغ اومدی تا اینجا، خستهای…
- من؟!
- باور کن، منم پیاده اومدم! با پای برهنه! بازم بگم جیگرت بسوزه؟! هق! خلاصه این مسائل رو همهمون داریم! بیخود سعی نکن توجیه کنی…
- من کی توجیه کردم؟!
- میخواستی بکنی دیگه!
- من میخواستم بگم خبر نداشتم باید اشک در بیاد. آخه من تو هیئت خودمون که میخونم همه میخندن!
- هیئت شما اسمش چیه؟
- هیئت اُسکلان حضرت عباس.
- خب اینجا هیئت ژوریه! تو هم اومدی که بری کربلا انشالا! شما باید توجه داشته باشی که با سیب و انگور و آناناس نمیتونی بری کربلا! کربلا رفتن دل و قلوه و خوئک میخواد! به حرف بقیه هم توجه نکن! [هیئت ژوری به هلالی چپچپ مینگرند] هرچی عشقته بخون!
[جمعیت سینه میزنند]
- بوی سیگار! بوی سیگار! جوونای بیکار! اقتصاد بیمار! درد و بلا!… بوی سیگار! بوی سیگار! مهندس بیکار! پریده رو دیوار!…
حدادیان: کافیه رضا! بسه!… دِ خفه شو دیگه بچه****! آقای کریمی بفرمایید!
حاج محمود: ببین محمدرضا! از نگاه سیاهت خوشم اومد! ولی نه به جامعه! ما هم همه یه دست سیاهیم. ولی خب موضوع برنامه الآن عاشورا ماشوراست! اینجا ما نمیخوایم اراجیف زیرزمینی ترویج بدیم. اینه که شما باید اون افکار دشمن شادکن رو بریزی دور، به جاش اشعار اعصابخوردکن تحویل ملت بدی! این از شعرت. ولی در مورد صدات باید حسابی کار کنی… میدونم خیلی چیزا تو خودت داری، ولی خب هنوزم جا داری. چیزای تند بخور! آب یخ زیاد بخور! چیزای کلفت، چیزای تیز! سرب داغ بخور! سرما زیاد بخور! سشوارو ده ساعت در روز بگیر تو حلقت، ترشی بخور، یه چیزی میشی خلاصه.
[ممدرضا یادداشت میکند.]
هلالی: من حرفی ندارم، همهی حرفارو محمود جان زدن. فقط بازم کار کن! شما بفرمایید آقای حاج منصور عسل، ارض! ارضی!
حاج منصور: منم حرفی ندارم، همهی حرفارو که اون زد تو تایید کردی!
حدادیان: آقا محمدرضا! با یه چیزت خیلی حال کردم!
- چیم؟
- صدات فوقالعاده سوزاکه!
هلالی: سوزناک!
حدادیان: همون! سوزاکه! ولی خب اون کلفتی لازم رو هنوز نداره! تو وقتی میخونی بچهی سه ساله باید اشکش درآد! اون که نمیفهمه حسین کیه! منم نمیفهمم، چه برسه به اون! تو باید صدات وحشت ایجاد کنه. فیلم گودزیلا رو دیدی؟
- بله!
- خب دیگه میدونی چی میگم! بیشتر تمرین کن، یه هف هش ماه کلاس مداحی برو… پیشنهاد من به تو اینه که کلاسهای مداحی حاج سعید حدادیان رو بری…
- چشم، حتماً…
- گوش بده! وسط حرف بزرگترت خفه شو!… ببین، تو به من بگو اصن هدفت از اومدن به اینجا چیه؟ آخرش میخوای چی بشی؟
- میخوام سگ امام حسین بشم!
- خب، یه سگ خوب اول باید بتونه خوب پارس بکنه… نمیدونم چطور بگم که متوجه منظور من بشی… ناراحت نشیا ولی من استعداد تو رو بیشتر در امام نقی میبینم… اصن از همون در که اومدی تو، من به منصور عزیز گفتم این گربهی امام نقی خوبی میشه. به نظر من تو تمرکزتو بذار رو امام نقی و در آینده حتماً یکی از بهترین گربههای امام نقی خواهی شد. من شک ندارم. بازم خیلی ممنون که اومدی! اشکالی نداره که ریدی… امیدوارم تو مرحلهی بعد ببینمت، ولی تو خیلی امیدوار نباش! برو گم شو! کـ***!
…
احسان علیخانی مجری برنامه: خب ممدرضا! چی شد؟!
ممدرضا: نظر هیئت ژوری این بود که من باید گربهی امام نقی بشم! خب من به نظرشون احترام میذارم، ولی گه خوردن! حالا انگار خودشون خر کیان!
- بله! اینم از ممدرضا! چه خوبه آدم مثل ممدرضا باشه! صاف و اُسکل و بیریا!
[در تیتراژ برنامه، هیئت ژوری در مورد باسن احسان علیخانی صحبت میکنند و گل میشنوند. ممدرضا هم همزمان نوحه میخواند و جمعیت قمه میزنند.]
بوی لیمو! لوی لیمو! بوی نعناع! اکالیپتوس! بوی دارچین! بوی کشمش! بوی پشمک!


خدا لعنتت كنه .
ان شاالله كه با اربابت يزيد محشور بشي .
نوشتهشده به دست هادي | دسامبر 5, 2011, 9:45 ب.ظ.خیلی کس کشی عوضی
نوشتهشده به دست خربین | دسامبر 8, 2011, 5:27 ب.ظ.دمت گرم .خیلی باحالی
نوشتهشده به دست hoss | دسامبر 13, 2011, 8:54 ق.ظ.